دانلود مقالات
دانلود مقالات

تئوري هاي درمان هاي عود مصرف تنظيم هيجاني و نشخوار فكري

تئوري هاي زير بنايي درمان هاي جلوگيري از عود مصرف موادپايه هاي نظري براي درمان هاي جلوگيري از عود مصرف مواد كنوني منجمله مدل درماني ماتريكس به تئوريسين هاي رفتار گرا و شناخت گرا كه در واقع نوعي جدايي از ديدگاه روان كاوي محض بوده است، برمي گردد. تاد و بوهارت (1999، ترجمه فيروز بخت، 1379) بيان مي دارند كه «رفتار گرايي اوليه از جهت مخالفت با برداشت هاي ذهن گرايانه و تأكيد بر رفتارها و وضعيت هاي قابل مشاهده، مغاير روان درماني سنتي بوده، به عنوان مثال رفتارگرايان افراطي همچون بي. اف. اسكينر معتقدند بدون توجه به آنچه در سر انسان ها مي گذرد با اتكاي صرف به اصول يادگيري و شرطي شدن مي توان رفتار انسان را تبين كرد» (ص 343). بنا به گفتۀ  كُري (2005، ترجمه سيد محمدي، 1389)، «رويكرد رفتاري از دهۀ 1950 و اوايل دهۀ 1960 آغاز شد، رفتار درماني امروزي را با در نظر گرفتن چهار زمينۀ گسترش عمده مي توان شناخت: «شرطي سازي كلاسيك» توسط ايوان پترويج پاولف، «شرطي سازي كنشگر» توسط جوزف ولپي و بي اف اسكينر، «نظريۀ يادگيري اجتماعي» توسط آلبرت بندورا و ريچارد والترز ، و «درمان هاي شناختي-رفتاري» توسط آلبرت اليس، آرون بك، و دونالد مايكنبام» (صص 6-254). رفته رفته گرايش به سمت درمان هايي كه بر يايۀ شناخت افراد بودند شكل گرفت. «شناخت درماني جديد از اواسط دهۀ 1950 ميلادي با رفتار درماني عقلاني- هيجاني آلبرت اليس آغاز شد، رويكرد اليس كه به روش ABC معروف است، بر اين اساس بنا نهاده شده كه چگونه وقايع يا «حوادث تحريك كننده» تحت تأثير «باورهاي ما» قرار گرفته و در نتيجۀ اين باورها «واكنش هاي عاطفي و يا عواقب رفتاري» ايجاد مي شود» (شاملو، 1387، ص 6-285). «آرون تي. بك كه در سال 1921 در آمريكا متولد شد همانند آلبرت اليس، از خاستگاه روان كاوي به پيشگامي درمان شناختي رسيد، موضوع پژوهش اوليه و تمركز باليني او افسردگي بود، اما به اختلال هاي سوء مصرف مواد، اختلال هاي اضطرابي، و اختلال هاي شخصيت گسترش يافت» (پروچاسكا و نوركراس، 1999، ترجمه سيد محمدي، 1389 ،صص 4-423). چگونگي ابداع رفتار درماني شناختي ريشه در مجموعه اي از تحقيقات و تئوري هاي افراد ذكر شده دارد ولي مؤسس اصلي آن آرون بك مي باشد. «مشاهدات او از افكار و احساسات بيماران با تئوري هاي روان كاوي رايج جور نبود، همزمان با آرون بك، تعدادي از روان شناسان در آمريكا هم در حال بررسي عقايد اسكينر در مورد شرطي سازي كنشي براي مشكلات باليني بودند كه تركيبي از اين كاووش ها منجر به ابداع «رفتار درماني شناختي» توسط آرون بك شد» (ديويدسون، 2008، ص 1). امروزه از اين درمان و تركيب آن با ديگر درمان ها براي درمان اعتياد و جلوگيري از عود مصرف مواد استفاده مي شود.
دانلود پايان نامه

2-2-16  تئوري ها در خصوص نشخوار فكريپايه هاي نظري براي نشخوار فكري هم به آرون بك برمي گردد. او تئوري «مدل شناختي آسيب پذيري به استرس در افسردگي» را در سال 1967 ارائه داد و اضافه كرد كه افرادي كه هم سبك شناختي منفي دارند و هم تمايل به نشخوار فكري روي اين شناخت هاي منفي در پاسخ به حوادث استرس زاي زندگي دارند (كه همان تئوري نشخوار فكري در پاسخ به استرس» توسط بك است)، احتمال زيادي دارد كه افسردگي در آنها آغاز شود (رابينسون و آلوي، 2003). از نظر ارتباط اين تئوري با عود مصرف مواد بايد گفت كه در مدل بك بيان مي شود كه باورهاي هسته اي (كه بر تفكر و نگرش فرد از جهان اثر مي گذارند)، در مواجهه با برانگيزاننده هاي معيني مثل حالات هيجاني منفي (افسردگي، خستگي و عصبانيت)، حالات فيزيكي (علايم ترك، درد) يا مسائل بيروني (مكان هاي مرتبط با مصرف مواد) فعال مي شوند، فعال شدن اين باورها، موجب برانگيخته شدن باورهاي مرتبط با مواد و افكار خودآيند مي شوند (بك، 1993). ارتباط بين اعتياد و شناخت هاي منفي هم به اثبات رسيده است. (گولد، 2010) بيان مي دارد كه اعتياد، از ديد روان شناسي و نورولوژيكي نوعي اختلال ناشي از تغيير در شناخت افراد است، اين محقق همچنين بيان مي دارد كه نواحي مغزي و فرايندهاي عصبي كه به اعتياد مربوطند با نواحي از مغز كه اعمال شناختي از قبيل يادگيري، حافظه، استدلال منطقي، و كنترل تكانش را رهبري مي كنند، همپوشي زيادي دارند. نالن هاكسما، نظريه پرداز ديگري است كه به پيروي از تئوري «مدل شناختي آسيب پذيري به استرس در افسردگي» آرون بك، «تئوري سبك هاي پاسخ در افسردگي» را و سپس «تئوري سبك پاسخ نشخواري» را در سال 1991 ارائه داد. موريسون و اُكانر (2005) بيان مي دارند كه سبك پاسخ نشخواري يا نشخوار فكري به عنوان افكار و رفتارهايي كه در پاسخ به خلق منفي يا غمگين داده مي شوند، تعريف مي شود كه نتيجۀ آن تمركز فرد بر علتها و عواقب هيجاناتشان است كه اين امر منجر به عدم توانايي فرد براي تمركز بر انجام فعاليت هايي كه حواس را از آن هيجان پرت مي كند، مي­شود. در تحقيقي كه توسط جاست و آلوي (1997) انجام شد اين تئوري مورد آزمايش قرار گرفت، در اين تحقيق آزمودني هاي غيرافسرده كه در پاسخ به علائم افسردگي سبك پاسخ نشخواري داشتند احتمال اينكه دوره هاي افسردگي را در طول 18 ماه تجربه كنند بيشتر از آزمودني هايي بود كه از «پرت كردن حواس» در پاسخ به علائم افسردگي استفاده مي كردند. رود (2011) بيان مي دارد كه «نشخوار فكري متمركز بر هيجانات» كه نقش كليدي در تئوري سبك هاي پاسخ نالن هاكسما بازي مي كند، يك تئوري شناختي توانمند است كه به خصوص براي شرح اختلاف جنس در افسردگي به كار مي رود. به گفتۀ رود، نالن هاكسما در سال 1994 تئوري سبك هاي پاسخ خود را به «مدل دياتز- استرس» دوباره مفهوم سازي كرده است، اين تئوري بيان مي دارد كه نشخوار فكري متمركز بر هيجان در افراد مستعد به استرس، آسيب پذيري افسردگي را تشديد مي بخشد. نالن هاكسما و هارل (2002) و نالن هاكسما و همكاران (2007)، «مدل دياتز- استرس» را به عنوان فاكتور آسيب پذيري براي سوء مصرف مواد شرح داده اند. در مطالعه اي كه با استفاده از نمونۀ دانشجويان كالج انجام شد، نالن هاكسما و مارو (1991، به نقل از اسكيچ و آبلا، 2008) گزارش كردند كه سطح بالاتر نشخوار فكري با تمايل براي در گيري در رفتارهاي بي پروا مانند سوء مصرف مواد در پاسخ به خلق افسرده همراه است.
2-2-17  تئوري ها در خصوص تنظيم هيجانيتئوري هاي متفاوتي در اين خصوص وجود دارند. تئوري جدا بودن ذهن از هيجانات، ميراث فلاسفه هاي اخلاقي غرب به خصوص افلاطون و دكارت  مي باشد، اين افراد بيان كردند كه هيجانات از نظر اخلاقي در مرتبه اي پايين تر و در نتيجه محتاج تنظيم به وسيلۀ ذهن مي باشند (چمبرز و همكاران، 2009)، اما ارسطو و هيوم  هيجانات را در روشني مثبت تري مي ديدند و آنها را كمتر محتاج تنظيم هاي سخت به وسيلۀ ذهن مي­دانستند (گراس، 1998). سنت روان كاوي يك عامل مهم براي مطالعات حاضر در مورد تنظيم هيجاني است، اين سنت از فرويد سرچشمه مي گيرد. گراس بيان مي دارد كه فرويد بر دو نوع تنظيم هيجاني در مورد اضطراب تأكيد مي كرد، اولي تنظيم اضطراب هايي كه مربوط به «من» هستند و بر پايۀ واقعيت مي باشند، دوم تنظيم اضطراب هايي كه مربوط به «نهاد» و يا «فرامن» هستند؛ مكانيزم هاي دفاعي «من» به فرايندهايي مي­گويند كه هر دو نوع اين اضطراب ها را تنظيم مي كنند. بنا به گفتۀ گراس (2002، a)، منشأ مطالعه در بارۀ تنظيم هيجاني، مربوط به بيش از يك قرن پيش به تئوريسين هاي روان كاوي در بارۀ دفاع هاي رواني (فرويد 1946) است. دومين مرحلۀ منشأ مطالعه در بارۀ تنظيم هيجاني به استرس و سنت انطباق (لازاروس 1966) برمي گردد. امروزه كار روي تنظيم هيجاني كودكان (تامپسون 1991) و بزرگسالان (گراس، 1998) ادامه دارد.

ادامهـ مطلبـ
| ۱۰ شهريور ۱۳۹۷ | ۰۷:۳۷:۲۳ | رسولي
،
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :

آخرین مطالب ارسالی

سرویس وبلاگدهی فارسی یا پارسی رایگان